دیشب و امروز یک روز مزخرف دیگه بود برام.
دیشب ساعت 1 شب حال بابا بد شد و بردیمش بیمارستان.تا ساعت 4 بالا سرش بودم تا گفتن باید بره CCU.
منم دیدم خیلی دست تنهام زنگ زدم به دکی گفتم اگه میتونه خودش رو برسونه.اونم سریع اومد بیمارستان قائم.
دکتر بیمارستان که هرچی حرف میزدم جواب نمیداد : 
من : دکتر حالش چطوره؟؟؟
دکتر : ----------------
من : آقای دکتر پرسیدم حالشون چطوره؟؟؟
دکتر : ---------------
من : هــــــــــــو مرتیکه دارم با تو حرف میزنم.خدا خر رو میشناخت بهش شاخ نداد.مرتیکه ازگل.
دکتر : مودب باش آقا کاری داری برو از اون بپرس.
من :
دکتر :
من :
دکتر :
نتیجه : زور دکتر بیمارستان بیشتر بود و من مجبور شدم با وساطت دکی خفه بشم.
دلم میخواست هر کیو میبینم جر بدم اون وسط.
دلم میخواست همه رو با دندون تیکه تیکه کنم.شده بودم یک سگ هار که فقط بلده پاچه ملت رو بگیره.
هیچیم دست خودم نبود.
نه میتونستم گریه کنم نه میتونستم بخندم.شده بودم یک روبات که نفس میکشید و تنها حسی که داشت عصبانیت و خشم بود.
اون شب کذایی گذشت تا رسید به روز کذایی.
صبح پاشدم که قرصای بابا رو ببرم با خودم گفتم یک زنگ بزنم شاید لازم نباشه که یارو گفت نه لازم نیست اینجا دارو میدیم خودمون.
گذشت تا موقعی که کسی که قبلا گفتم همه برادرم میدونن و دیشب که من داشتم پر پر میشدم خواب 7 تا پادشاه رو میدیدن
و اصلا نفهمیده بود بابا کحاست از خواب ناز پاشدن و رفتن 2 تا تخم مرغ واسه صبحونه بزنن و مامان بهش گفت بابا بیمارستانه.
ایشون هم مثلا تیریپ افسرده زدن که ...... اه ولش کن اعصابم خورد میشه بهش فکر میکنم.
ساعت 3 رفتیم بیمارستان و از اونجا با مهدی رفتیم بیرون.
توی بیمارستانم هر کی منو میدید میگفت : قوی باش.محکم باش.هوای مامان و بیتا رو داشته باش.جلوشون ضعف نشون نده.سنگ صبورشون باش.
بابا کی برای من قوی باشه پس؟؟؟
کی هوای منو داشته باشه؟؟؟
کی آمار منو بگیره ببینه من چه مرگمه؟؟؟
کی یه ندا بده که اگه کمک میخوای رو من حساب کن؟؟؟
چرا همه فکر میکنن من مرد خونم و همه کارا رو من باید بکنم؟؟؟
خوش معرفتا یه نفر گفت بهنام پولی چیزی لازم نداری دستت خالی نباشه یه وقت.
بابا به مولا منم دلم میخواد سرمو بذارم رو شونه یکی و حرف بزنم باهاش.
منم دلم میخواد اینجور وقتایی که نمیدونم چی کار باید بکنم یه بزرگتر داشته باشم.
گندتون بزنن...
بازم مرام مهدی که همه جوره به آدم کمک میرسونه.
خلاصه...
تا ساعت 7 بیرون بودیم و توی پارک 3 راه ادبیات نشسته بودیم.مهدیم مثل همیشه افتاد تو خرج و 2 تا شیر موز گرفتیم و خوردیم.
حالا تو اون شرایط که من حالم خیلی خراب بود و مهدیم کمی ازم نداشت و حسابی هم خسته بود یه چیز جالب هم دیدیم.
پلیس اومد تو پارک و به یه دختر پسره گیر داد.
این یه اتفاق عادیه تو مملکت گل و بلبل ما و چیز خاصی نیست ولی برخورد سربازایی که کنارش بودن خیلی جالب بود.
من خودم دارم میرم سربازی و میدونم اکثر قوانین خدمت رو.مهم ترینش اینه که احترام به رده بالاییت بذاری.
کسی که با اونا بود نمیدونم استوار بود یا چیز دیگه ولی سربازایی که باهاش بودن تا مرز انگشت کردنش هم پیش رفتن.موبایل که باهاشون بود و سر پست سر و وضع ناقص میگشتن.خیلی ریلکس.انگار اومدن مهمونی.
هی دلم میخواست برم جلو مثل همین دکتر و اون مثلا برادر و بقیه کسایی که نخ پاچشون هنوز لای دندونام بود بهشون بپرم و به اونا هم یه حالی بدم ولی باز ترسیدم نشستم سر جام.
کاش یه روزی بشه مشکلات ما حل بشه و جوونایی مثل این بدبختای مادر مرده که حال و هوای مالش دارن یه خونه ای چیزی گیرشون بیاد.