پــــــــــفــــــــــلــــــــــه

داستان غریب خدمت سربازی

 

مهدی

بعد از انجام هزاران عملیات انتحاری نا موفق جهت معافیت,بالاخره بهنام هم سرباز شد.

89/10/18

محل اعزام : سازمان زندان ها (کرج)

این روز های آخر همه چیزو میشد تو چشمای بهنام خوند.استرس دلتنگی غم افسوس و یکمی هم ترس.

کاملا طبیعی بود نمیشه یه جوون عازم باشه و این مسایل عزابش نده.خلاصه بهنام هم رفتنی شد و من هم مثل اون دلتنگیام شروع شد.

روز آخر اندازه تمام عمرم ازم سوال کرد و منم جواب میدادم.هر چقدر بیشتر نگاش میکردم بیشتر به یاده خودمو دوران خدمتم میوفتادم.

دورانی که با تمام روزتی تلخ و شیرینش واسم فقط یه خاطره شده و دیگه علاقه ای به برگشتن به اون دورانو ندارم

اینم آخرین عکس از بهنام.کچل خان در حال گرفتن عکس از غذای رو میزه

فردای این شب بهنام اعزام شد و تا 2روز ازش بی خبر بودم که عصر روز سوم زنگ زد.از صداش میشد تشخیص داد که چه حالو روزی داره.

همه خدمت یه طرف,هفته اول آموزشی یه طرف...

بهنتم جان داداش امیدوارم خیلی زود با شرایط جدید سازگار بشی و امیدوارم که زودتر دوره آموزشیت تموم بشه.

 


چهارشنبه ۱۳۸٩/۱٠/٢٢ | پيام هاي ديگران ()

 
 

یوم الله 13 آبان

 

مهدی

سلام

جمعه شب بود از بی حوصله گی به اینترنت پناه برده بودم.بهنام هم اوضاش بهتر از من نبودو حوصله بیرون زدن نداشت

تلویزیون توی پذیرایی روشن بود,

جل الخالق ,حاج و واج موندم ,یعنی واقعا چیزایی که می دیدم درست بود.

ماجرا, پخش سریالیه که هر ماجرای اون مارو به یاد اوضائ دوروبرمون میندازه.

مختارنامه

اگه دقت کنید در این فیلم شخصیت هایی رو میبینید که نمونه امروزی اونهارو حتما به یاد دارید فقط نام و برهه زمانی اونها با هم تفاوت داره.

شخصیت هایی مثل سران فتنه,فتنه گر,حسین,یزید,گریه های سوری پای منبر خلیفه.

فقط کافیه این افراد رو جایگزین نمونه امروزی مملکت بکنید.

نکته اینجاست که یزید با حیله به خلافت میرسه.تازه یه ذره دقت کنید نمونه زندان اوین و کهریزک رو هم پیدا میکنید.

فقط امیدوارم آقایون یادشون نرفته باشه که سرگذست این داستان چی میشه .

پناه به خدا راست میگن تاریخ معلم انسانهاست.

بماند,میخواستم از روز 13 آبان بگم.روز حماسی ملت ایران.دیروز سالروز 13آبان بود.

طبق معمول 5شنبه ها شرکت نرفتمو 2ساعتی بیشتر خوابیدم.ساعت 10 بود که برای تهیه لیست کسری حاج خانم,مادر عزیز و همچنین دیدن بهنام زدم بیرون

از جلوی یه دبیرستان پسرانه که رد میشدم اتفاقی چشمم به یه اتوبوس بنز افتاد که

در حال بارگیری دانش آموزا بود.دانش آموزایی که همه با لباس های پلنگی و بسیجی وار با شور و علاقه وافر در حالی که از خوشحالی کف دستاشونو به هم میمالوندن

(یه وقت فکر نکنید خوشحالی شون از بابت کیک و ساندیس بوده,اصلا و ابدا) .

خلاصه سرمو انداختم پایینو به راهم ادامه دادم ولی مگه میشه.از جلوی هر شرکت یا مدرسه ای رد میشدم اوضا همین بود

به خودم میبالیدم که چقدر هموطنام در صحنه حضور دارن.مرحبا.اصلا خودجوش که میگن همینه ها,به این میگن احساس قل قل ملی.

اصلا واسشون اهمیت نداشت که این ماجرای 13 آبان چی بوده,چه کسایی اونو به انجام رسوندن و الان کجا(اوین)  آب خنک می خورن,چه کسایی به اسم خودشون در اووردن و ...

اصلا چه اهمیتی داره که این چیزارو بدونن, مهم نفس عمله.

باز هم بماند.انقدر محو ماجرا بودم که یادم رفت مطلب اصلیو بگم

"منم به نوبه خودم این روز بزرگ رو که مال همه مردم ایرانه,تبریک میگم."

فقط اگه شما جزو کسایی هستید که درجه قل قل ملیتون خیلی بالاست,اولا التماس دعا دارم بعدشم پیشنهاد میکنم حتما از سوپاپ استفاده کنید که این قل قلا آخرش کار دستتون میده.

 


جمعه ۱۳۸٩/۸/۱٤ | پيام هاي ديگران ()

 
 

وداع

 

مهدی

سلام

مهر ماه رو به اتمامه و این یعنی شمارش معکوس برای خدا حافظی با یه دوست.

از زمان تغییر مکان از خیابان بهشت به جم,دائم با مسایل مایوس کننده مواجه می شم.

نمونش دوری بیشتر من و بهنام,ولی باز خداروشکر بهنام هست.

میثم,دوست و یار دانشگاهیم بعد اتمام تحصیل قصد مهاجرت از ایرانو داره.

امروز شاید برای آخرین بار بود که دیدمش.مثل همیشه دلقک بازی می کردو چرت میگفت

اگه به احترام آخرین دیدارمون نبود کلی بارش میکردم.خلاصه همه حرفامونو زدیم ولی هنوز باورم نمیشد

هر چی بیشتر به لحظه خداحافظی نزدیکتر می شدم بیشتر دلم تنگ می شد

ولی میثم انگار اصلا واسش مهم نبود.همش میگفت تو هم بیا,به قول بهنام"ای بترکی".

اصلا فکرشم نمی کردم یه روز دوستی ما به اینجا بکشه.

همش فکر می کردم روز آخر دانشگاه دل کندن از بچه ها واسم سخت باشه.

اصلا فکر نمی کردم از میثم هم دور بشم ولی حالا . .

بهر حال مثل اینکه تقدیر اینه که رفاقت ما جور دیگه ای ادامه داشته باشه

چه روزایی با هم گذروندیم,

از سرکار گذاشتن استادا و دانشجوها گرفته تا حراست دانشگاه و امضا و اثرانگشت .

از شبای امتحان و یه جین ورق a4 و شب نشینی تو خونشون تا روزامتحانو تعویض

ورقه هاو اخراج از جلسه و منت کشی و .....بماند.

از روزایی که برای شهادت واسه آزادیش میرفتم دادگاه تا روزایی که خودشو به آب و آتیش میزد تا گره از کارم باز کنه.

از مسخره بازی تا دعواهای سوری و کل کل های رو کم کنی.با این حال

جزو محدود دانشجوهایی بودیم که اصلا واحد افتاده نداشتیم.به قول بهنام"از این یک نظر شدیم ننگ فامیل".

.....

از اونجایی که مثل کف دستم میشناسمش,میدونم دیگه همدیگرو نخواهیم دید.

امیدوارم هر کجا که میره خوشبخت باشه



 

 

 


دوشنبه ۱۳۸٩/٧/٢٦ | پيام هاي ديگران ()

 
 

بزخر

 

دوباره سلام.بعد از یه چند روز دوباره هوس کردیم اینجا رو آپ کنیمنیشخند

پریروز با مهدی داشتیم تو خیابون راه میرفتیم که از جلوی یک مغازه موبایل فروشی رد شدیم.برخلاف همیشه رفتیم دم ویترین و یک نگاهی بهش انداختیم.

یه گوشی نظر مهدی رو گرفت و رفتیم ببینیم میگه چند.اون تو که رفتیم دیگه نمیدونستیم کودوم رو انتخاب کنیم:4343:

خلاصه یه دونه گالاکسی سامسونگ و 2 تا HTC خیلی نظرمون رو گرفت.

قرار شد مهدی گوشیش رو بفروشه تا یه خورده هم روش پول بذاره و یه دونش رو برداره.

یارو گفت گوشیت چیه؟؟؟گفتیم جس جاس آی میت.مهدی خودش 850 خریده بودش و حالا میخواست بفروشش.طرف هم گفت من آمار ندارم ولی فکر کنم 500 بشه فروختش.

مام خوشحال و شادمان گفتیم یره چه باحال.500 تومن میفروشیم حالشو میبریم.

قرار شد من بشم مسئول فروش و در صورتی که 450 به بالا فروختم 50 بردارم از روش به عنوان پورسانت.:wink1:

از اونجایی که من این روزا شدیدا به پول احتیاج دارم و چند تا چیز واقعا نیاز دارم که بگیرم و از نون شب واجب تره برام خودم رو به آب و آتیش زدم که اینو آبش کنم.

خلاصه از در خونه زدم بیرون رو رفتم تو پاستور 1 و پاساژ های موبایل.

همه تا میگفتم جس جار آی میت میخوام بفروشم یه جوری نیگام میکردن انگار از پشت کوه اومدم:3fvg:

خلاصه بردمش پیش همونی که 500 فی داده بود.اونم یه نگاه نگاهی کرد و گفت 30 تومن:055:

گفتم شتر من خودم اینو 850 برداشتم حالا بیام 30 بدم به تو؟؟؟مگه عبداالله ام؟؟؟

اینم گفت این ته قیمتشه دیه هر جور تمایلی:yahoo12:

منم گذاشتم تو کیفم و اومدم خونه.

نه ما به پولمون رسیدیم نه مهدی به گوشیش که در اصل قرار بود تو این شرایط کسالت آوری که براش پیش اومده یه چسه تنوع براش بیاره رسید نه اینکه تونستیم این بشقاب پرنده رو آب کنیم:cry:

شما گوشی نمیخواین؟؟؟:446:

چی گوشی نمیخوای؟؟؟پاشدی آمدی وسط بلاگ ما...مطالب ما را میخوانی...لبخند میزنی...فحش میدهی...سر مهدی و بهنام داد میزنی...چی؟؟؟سر  ما داد میزنی پدر سوخته؟؟؟بدهم از زبان آوریزنت کنند پدر سوخته؟؟؟بیاین ببرین این پدرسوخته را تا گوشی از ما نخرید ولش نکنید پدر پدر سوخته را:0kj:

 


یکشنبه ۱۳۸٩/٧/٢٥ | پيام هاي ديگران ()

 
 

گهی زین به پشت و . . .

 

 

  مهدی

چند روزیه همه چیز دورو بر ما به هم ریخته,این بود که قسمت نمیشد سری بزنم.

وقتیم اومدم کلی شرمنده شدم.

 شرمنده دوستایی که منت گذاشتنو سری به بلاگ ما زدن و

باز شرمنده تر کردنونو مارو از نظرات با ارزششون بهره مند کردن.بخصوص آقا مسعود گل.

مسعود جان داداش ما کوچیک شماییم

خدارو شکر آقا بهنام ما یه بار اقرار کرد که مشکلاتش برای بعضیا آرزویه

هر برهه از زندگی من و بهنام پر از اتفافات و آرزوهای عجیب و غریب بوده و هست,

از آرزوی داشتن موی بلندو نشستن روی سکوهای دل آلپی و برنابئو تا پایان دانشگاهو

گرفتن کارت پایان خدمت و استخدام ...... , بماند.

امروز بعد یه هفته خسته کننده دلی از عزا در آوردمو تا لنگ ظهر خوابیدم ولی مگه اهالی گذاشتن.

طبق معمول روز جمعه با صدای فیتیله فیتیله و ییییه برنامه ببینیمه,

مجید قناد از خواب پریدم,آخه یکی نیست به این اهالی خونه بگه,این مرتیکه مجید قناد فسیل ,نمیخواد بمیره و مارو راحت کنه,شما چرا دست از بچه بازی بر نمی دارین؟

غرغر کنان پتومو پیچیدم دورمو رفتم تو اتاقم بخوابم.تا پلکمو بستم خوابم برد.وای چه حالی داشت.

همینجور در حال لذت بردن بودم که یه دفه اجسام و اشکال نا مربوط و نا مفهومی تو  ذهنم نقش بست.

بیشتر شبیه هاله بودن,البته نه ازون مدل هاله های معروف.

خلاصه بعده یه مدت همه چیز برگشت به حال اول و اونقدر خوابیدم که دیگه حالم از خوابیدن به هم خورد.

شال و کلا کردمو رفتم دوش بگیرم که شخصیتی بزرگ اومد در خونه,

فردی که به قول خودش جزو عجایب هفتگانست ولی از شدت بی ریایی و خاکی بودن این رازو بروز نداده.

در یک کلام اینطوری تعریف میشه:

یه رپر شوت,با اعتماد به نفس بالا(خصوصیت هر اون ور پلی),گشاد,چتتتترررر,الاف,خالی بند.منظورم میثم همدانشگاهیمه.

هرچی تلاش کردم نتونستم خصوصیاتشو خلاصه تر کم.

طبق معمول به دلیل الافی اومده بود حالی بپرسه

مایه داریه دیگه تو این کمبود بنزین باک ماکسیمارو پر میکنه و ولگردی میکنه.

تازه همیشه از خدا شکایت میکنه و میگه اگه خدا عادل بود اوضای من این نبود.

تا ظهر با میثم بودمو چرت و پرتاش تا اینکه رفتم خونه.باقی روز و رفتم تو اتاقو به کارای عقب افتادم رسیدگی کردم

فردا شنبه میادو شروع یه هفته خسته کننده. . . .

 

 


شنبه ۱۳۸٩/٧/۱٧ | پيام هاي ديگران ()

 
 

دردم اومد

 

وقتی پیش بابا بودم یه خانومه بود که هر موقع به شوهرش میرسید گریه میکرد.یه خانوم نسبتا جوون و به چشم خواهری نسبتا خوش بر و رو.اما شوهرش اصلا حال و روز خوشی نداشت.من فکر میکردم شوهرش معتاده و اینم مجبوری داره پاسوز این نکبت میشه.

اما وقتی بابا ازش پرسید دخترم واسه چی گریه میکنی اینقدر فهمیدم چقدر احمق بودم و کلی به خودم فحش دادم.

ماجرا از این قرار بود که این آقا توی سنگ بری کار میکرده و خرج یک خونواده 6 نفره رو درمیاورده.بعضی وقتا  شکمش ورم میکرده و میرفتن دکتر و با دوا و درمون خوب میشده.تا اینکه از 8 ماه قبل میفته گوشه بیمارستان و دکترا متوجه میشن جفت کلیه هاش + کبدش کلا از رده خارج شده و این خماریش هم به خاطر مسکن های فیل اندازیه که بهش میزنن.:cry:

وقتی تعریف میکرد باور کنین سنگ جلوش میذاشتی ترک میخورد از غصه.

خلاصه اینکه خیلی هم وضع مالیش خراب بود و حتی واسه برگشتن به خونش هم مشکل داشت و پول برگشت نداشت.

حالا نمیخوام ریا بشه ولی بابا یک کمکی بهش کرد و تونست با حرفاش یک اپسیلون از غمش رو کم کنه.

همون جا یاد اون جمله اون کسی افتادم که میگه : ما میخواهیم کاری کنیم که اگر بیماری در خانواده ای بود جز رنج مریض داری غم دیگری نداشته باشد.:636:

شناختینش؟؟؟اگه شناختینش بشاشین به ریشش اگه نشناختینش بازم بشاشین جای دوری نمیره.

با خودم گفتم من همیشه میگفتم از من بدبخت تر نیست تو دنیا ولی حالا میبینم مشکلات من برای این بنده خدا آرزویه.


جمعه ۱۳۸٩/٧/۱٦ | پيام هاي ديگران ()

 
 

ترخیص شانسی!!!

 

سلام...

بالاخره بابا ترخیص شد و به سلامت از بیمارستان مرخص شد:227::263:

دیروز صبح رفتم بیمارستان که برای بابا پرونده ی آنژیوگرافی تشکیل بدیم تا شنبه یعنی فردا صبح آنژیو کنن.

از قبل قرار بود که دکتر بابا یعنی فال سلیمان زنگ بزنن که بیاد بابا رو یه بار ویزیت کنه.

اونم اومد و بابا طبق معمول مثل یک ضبط صوت همه اون حرفایی که به N تا دکتر خر و نفهم زده بود به اینم گفت.:864:

دکتر فال هم به جای حرف اضافی یک کاردیوگرافی یا همون تست ورزش داد بهش.

جواب کاردیو رو بردم براش و گفت که نیازی به آنژیو و غیره نداره و میتونه مرخص بشه.:bliss:

یره مام خوشحال و سرخوش زنگ زدیم والده گرام و این خبر مسرت رو بخش رو دادیم و رفتیم واسه کارای ترخیص.

از این موقع به بعدش تازه برنامه هامون شروع شد:srd:

از شلوغی طبقه 1- بگیر تــــــــــــا بی فرهنگ و کم شعور بودن بعضی از ملت و جواب ندادن و ناز کردن اون احمق هایی که پشت میز نشسته بودن...

ضمن اینکه به علت خرابی آسانسور های محترم با شمارش خودم بالای 15 بار از طبقه دوم تا طبقه 1- رو فقط بالا رفتم.(همین قدر هم پایین رفتم دیگه):Cry1:

واقعا هتکم پتک شده بود.پاهام داشت از لگن درمیومد اما همش با گفتن جمله "وظیفت رو داری انجام میدی خاک بر سرت کنن ای بی خاصیت" به خودم انرژی میدادم.:yes:

حالا شما فکر کن اگر دکتر فال نمیومد بالا سر بابا و تست کاردیو بهش نمیداد تا الان باید بیخودی تو بیمارستان میبود و الکی الکی پاش رو هم سوراخ میکردن و تازه هزینش هم به کنار.:998:

اینجاست که یک مشهدی میگه : ای خواهر و مادر....


جمعه ۱۳۸٩/٧/۱٦ | پيام هاي ديگران ()

 
 

من بابامو میخوام...

 

دیشب و امروز یک روز مزخرف دیگه بود برام.:cry:

دیشب ساعت 1 شب حال بابا بد شد و بردیمش بیمارستان.تا ساعت 4 بالا سرش بودم تا گفتن باید بره CCU.

منم دیدم خیلی دست تنهام زنگ زدم به دکی گفتم اگه میتونه خودش رو برسونه.اونم سریع اومد بیمارستان قائم.

دکتر بیمارستان که هرچی حرف میزدم جواب نمیداد : :dad:

من : دکتر حالش چطوره؟؟؟

دکتر : ----------------

من : آقای دکتر پرسیدم حالشون چطوره؟؟؟

دکتر : ---------------

من : هــــــــــــو مرتیکه دارم با تو حرف میزنم.خدا خر رو میشناخت بهش شاخ نداد.مرتیکه ازگل.

دکتر : مودب باش آقا کاری داری برو از اون بپرس.

من :

دکتر :

من :

دکتر :

نتیجه : زور دکتر بیمارستان بیشتر بود و من مجبور شدم با وساطت دکی خفه بشم.

دلم میخواست هر کیو میبینم جر بدم اون وسط.:131:

دلم میخواست همه رو با دندون تیکه تیکه کنم.شده بودم یک سگ هار که فقط بلده پاچه ملت رو بگیره.

هیچیم دست خودم نبود.

نه میتونستم گریه کنم نه میتونستم بخندم.شده بودم یک روبات که نفس میکشید و تنها حسی که داشت عصبانیت و خشم بود.

اون شب کذایی گذشت تا رسید به روز کذایی.:864:

صبح پاشدم که قرصای بابا رو ببرم با خودم گفتم یک زنگ بزنم شاید لازم نباشه که یارو گفت نه لازم نیست اینجا دارو میدیم خودمون.

گذشت تا موقعی که کسی که قبلا گفتم همه برادرم میدونن و دیشب که من داشتم پر پر میشدم خواب 7 تا پادشاه رو میدیدن:055: و اصلا نفهمیده بود بابا کحاست از خواب ناز پاشدن و رفتن 2 تا تخم مرغ واسه صبحونه بزنن و مامان بهش گفت بابا بیمارستانه.

ایشون هم مثلا تیریپ افسرده زدن که ...... اه ولش کن اعصابم خورد میشه بهش فکر میکنم.

ساعت 3 رفتیم بیمارستان و از اونجا با مهدی رفتیم بیرون.

توی بیمارستانم هر کی منو میدید میگفت : قوی باش.محکم باش.هوای مامان و بیتا رو داشته باش.جلوشون ضعف نشون نده.سنگ صبورشون باش.:446:

بابا کی برای من قوی باشه پس؟؟؟

کی هوای منو داشته باشه؟؟؟

کی آمار منو بگیره ببینه من چه مرگمه؟؟؟

کی یه ندا بده که اگه کمک میخوای رو من حساب کن؟؟؟

چرا همه فکر میکنن من مرد خونم و همه کارا رو من باید بکنم؟؟؟

خوش معرفتا یه نفر گفت بهنام پولی چیزی لازم نداری دستت خالی نباشه یه وقت.

بابا به مولا منم دلم میخواد سرمو بذارم رو شونه یکی و حرف بزنم باهاش.:Cry1:

منم دلم میخواد اینجور وقتایی که نمیدونم چی کار باید بکنم یه بزرگتر داشته باشم.:wed:

گندتون بزنن...:srd:

بازم مرام مهدی که همه جوره به آدم کمک میرسونه.:nvbf:

خلاصه...

تا ساعت 7 بیرون بودیم و توی پارک 3 راه ادبیات نشسته بودیم.مهدیم مثل همیشه افتاد تو خرج و 2 تا شیر موز گرفتیم و خوردیم.

حالا تو اون شرایط که من حالم خیلی خراب بود و مهدیم کمی ازم نداشت و حسابی هم خسته بود یه چیز جالب هم دیدیم.

پلیس اومد تو پارک و به یه دختر پسره گیر داد.

این یه اتفاق عادیه تو مملکت گل و بلبل ما و چیز خاصی نیست ولی برخورد سربازایی که کنارش بودن خیلی جالب بود.

من خودم دارم میرم سربازی و میدونم اکثر قوانین خدمت رو.مهم ترینش اینه که احترام به رده بالاییت بذاری.

کسی که با اونا بود نمیدونم استوار بود یا چیز دیگه ولی سربازایی که باهاش بودن تا مرز انگشت کردنش هم پیش رفتن.موبایل که باهاشون بود و سر پست سر و وضع ناقص میگشتن.خیلی ریلکس.انگار اومدن مهمونی.

هی دلم میخواست برم جلو مثل همین دکتر و اون مثلا برادر و بقیه کسایی که نخ پاچشون هنوز لای دندونام بود بهشون بپرم و به اونا هم یه حالی بدم ولی باز ترسیدم نشستم سر جام.

کاش یه روزی بشه مشکلات ما حل بشه و جوونایی مثل این بدبختای مادر مرده که حال و هوای مالش دارن یه خونه ای چیزی گیرشون بیاد.:abnt:


سه‌شنبه ۱۳۸٩/٧/۱۳ | پيام هاي ديگران ()